آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - فروخوان از كليله نكته اى چند - هنر على محمد
فروخوان از كليله نكته اى چند
هنر على محمد
برزوى طبيب و منشأ كليله و دمنه, نوشته فرانسوا دوبلوا, ترجمه دكتر صادق سجادى, تهران, طهورى ١٣٨٢.
اصل و منشأ كليله و دمنه
(كليله و دمنه), در اصل به زبان سانسكريت بوده, به نام (پَنجَه تَنتَره) (PANCHATANTRA) كه برزويه طبيبِ مَروزى در عصر انوشيروان خسرو پسر قباد, پادشاه ساسانى, آن را در حدود ٥٦٠ ميلادى به پارسى ـ زبان زمانِ ساسانيان ـ درآورد و ابواب و حكاياتى چند از ديگر مآخذ هندى بر آن افزود و نامش را (كليلگ و دمنگ) گذاشت.
نخستين ترجمه عربى
در اوايل دوران فرهنگ اسلامى, (ابومحمد عبدالله) روزبه پسر دادويه) معروف به (ابن مقفّع) (١٠٦ـ١٤٢ق) ـ از مردم فيروزآباد فارس ـ اين كتاب را از پارسى به تازى نقل نمود و چند باب هم بدان الحاق كرد, باب برزوية الطبيب, باب الناسك و ابن عرس و… و مجازاً آن را از باب اطلاق كل به جزء (كليله و دمنه) ناميد.
يعنى به اعتبار ذكر نام (كَرَتَكَ) (گستاخ) و (دَمَنَكَ) (فيروز) در باب اوّل كتاب, آن را (كليله و دمنه) خواند.
گفتنى است كه (ابوريحان بيرونى) در باب ترجمه اى كه ابن مقفع از (پنجه تنتره) به عربى كرده است, نظر موافقى ندارد. از اين جهت چنين مى نويسد:١
(اين كتاب را يك بار برزويه طبيب ايرانى به پارسيك (زبان زمان ساسانيان) ترجمه كرد و سپس از زبان عصر ساسانى به عربى ترجمه شد و دراين دوبار بر دست كسانى گذشت كه در نقل امانت گزار نبودند و در آن تصرفاتى كردند و آراى خود را در آن گنجاندند. بدان گونه كه آنچه ما به اسم كليله و دمنه مى شناسيم و ترجمه اى است كه ابن المقفّع به عربى كرده است با اصل (پنجه تنتره) بسيار فرق دارد. از آن جمله اينكه ابن المقفع چون زنديق و مانوى بوده است, بابى به عنوان باب برزويه طبيب در ابتداى كتاب افزوده و آراى مانوى خويش را از زبان برزويه در آنجا بيان كرده است. من دلم مى خواست پنجه تنتره را مستقيماً, بار ديگر, از سانسكريت به عربى ترجمه كنم تا مردم بدانند اصل كتاب هندى چه بوده و يا آنچه اكنون در دست ماست, چقدر متفاوت است.)
كليله و دمنه و سامانيان
در مقدمه شاهنامه ابومنصورى آمده است:٢
(…پس اميرسعيد نصر بن احمد اين سخن بشنيد, خوش آمدش. دستور خويش را خواجه بلعمى, بر آن داشت تا از زبان تازى به زبان پارسى گردانيد تا اين نامه به دست مردمان اندر افتاد و هركسى دست بدو اندر زد و رودكى را فرمود تا به نظم آورد و كليله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدين زنده گشت و اين نامه ازو يادگارى بماند.)
(پس چينيان تصاوير اندر افزودند تا هركسى را خوش آيد ديدن و خواندن آن).
اما فردوسى در باب نظم كردن رودكى, كليله و دمنه را چنين مى گويد:
كليله به تازى شد از پهلوى
بر اين سان كه اكنون همى بشنوى
به تازى همى بود تا گاه نصر
بدان گه كه شد بر جهان شاه عصر
گرانمايه بوالفضل دستور او
كه اندر سخن بود گنجور او
بفرمود تا فارسى و درى
بگفتند و كوتاه شد داورى
همى خواستى آشكار و نهان
كزو يادگارى بود در جهان
گزارنده را پيش بنشاندند
همه نامه بر رودكى خواندند
بپيوست گويا پراگنده را
بسفت اين چنين درّ آگنده را
آنچه ذهن را به خود مشغول مى دارد, اين است كه رودكى, ترجمه فارسى (خواجه بلعمى) را منظوم ساخته بوده است يا اينكه بنا به فرمان (بلعمى), (گزارنده را پيش بنشاندند…)؟
ظاهراً چنين به نظر مى رسد كه شق دوم درست باشد.
اگر هم بلعمى, خود كليله و دمنه را از عربى به فارسى ترجمه كرده باشد, هيچ نشانى از آن ظاهراً به جا نمانده است.
در باب كليله و دمنه رودكى گفته اند كه با اين بيت آغاز شده بود:
هر كه نامُخت از گذشت روزگار
نيز ناموزد ز هيچ آموزگار
ناصرخسرو على الظاهر با توجه به سخن رودكى گفته است:٤
مرا اين روزگار, آموزگارى است
كزين بِه نيستمان آموزگارى
كه البته نظير آن را در گفته هاى تازى زبانان نيز مى يابيم:
(ابشيهى) در كتاب خود (المُستَطرَف) آورده است:٥
فَلَم اَرَ كَالايّامِ لِلمَرء واعظاً
وَ لا كَصُروفِ الدهرِ لِلمَرء هادياً
بارى, از بخت بد, كليله و دمنه رودكى كه به بحر رمل مسدّس بوده, ظاهراً, از ميان رفته است و فقط ابياتى پراكنده از آن در كتب مختلف مندرج است.
از جمله آن, ابيات زير را (على بن ابى حفص ابن فقيه محمود الاصفهانى) در كتاب كم حجم ولى پر فايده خويش ـ تحفة الملوك ـ نقل نموده است كه رودكى مضمون آن را از عبارات نخستين كتاب الآداب الكبير ابن مقفع اخذ كرده:٦
تا جهان بود از سر آدم فراز
كس نبود از راه دانش بى نياز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راه دانش را به هر گونه زبان
گرد كردند و گرامى داشتند
تا به سنگ اندر همى بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است
وز همه بد, بر تن تو جوشن است
عنصرى نيز در قصيده معروف خود, در مدح محمود غزنوى به مطلع:٧
ايا شنيده پندهاى خسروان به خبر
بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر
مى گويد:
چهل هزار درم رودكى ز مهتر خويش
بيافته است به توزيع ازين درو آن در
كه البته مصراع دوم, در بعضى نسخ, بدين صورت است: عطا گرفت به نظم كليله در كشور
سرانجام در قرن هفتم هجرى, به سال ٦٥٨ق بهاءالدين احمد بن محمود قانعى طوسى, كليله و دمنه را در قالب مثنوى, در بحر متقارب مثمّن محذوف (يا مقصور) به نظم درآورد و آن را به (عزالدين كيكاوس سلجوقى) تقديم كرد كه چند دهه پيش ازين در تهران به طبع رسيد. (١٣٥٨ش)
ترجمه عربى
جز عبدالله بن مقفع, به نوشته (كشف الظنون) (ذيل كليله و دمنه), عبدالله بن هلال الاهوازى كليله و دمنه را براى يحيى بن خالد البرمكى در خلافت مهدى به سال ١٦٥ق بار ديگر از فارسى به عربى ترجمه نمود.
لويس شيخو اليسوعى, در كليله و دمنه چاپ خود,٨ از يكى از نسخ خطى كليله و دمنه, محفوظ در كتابخانه اياصوفيّه (استانبول) نقل كرده است:
هذا كتاب كليلة ودمنة… نقله من الفارسية الى العربيّة عبدالله بن على الاهوازى ليحيى بن خالد بن برمك فى خلافة المهدى, احد خلفاء بنى العباس و ذلك فى سنة خمس وستّين و مائه.
همچنين بايد ياد كرد از (سير الملوك) (= كليلة ودمنة) ترجمه شيخ زين الدين عمر الفارسى از متن نصرالله منشى كه نسخه اى از آن به تاريخ ٧٢٧ق در كتابخانه احمد ثالث به شماره٣٠١٥ موجود است.
ترجمه منظوم به عربى
اما ترجمه منظوم عربى با كار ابان لاحقى در قرن دوم هجرى شروع مى شود. وى كليله و دمنه را در چهارده هزار بيت به نظم درآورد كه متأسفانه به دست ما نرسيده و تنها حدود هشتاد بيت از آن در كتاب الاوراق صولى به جا مانده است.
سهل بن نوبخت نيز كليله و دمنه را منظوم ساخت و به يحيى بن خالد برمكى تقديم كرد.
ابن الهياريّه كه در اوايل قرن ششم هجرى فوت كرده است, گوينده منظومه اى است به نام صادح وبا غم, به سبك و اسلوب كليله و دمنه كه آن را به صدقةبن دبيس اهدا كرده است.
وى نيز كليله و دمنه را در حدود سال ٤٩٤ هجرى منظوم ساخت و آن را نتايج الفطنه فى نظم كليلة ودمنة ناميد كه موجود است.٩
ترجمه هاى ديگر
كليله و دمنه از سانسكريت به پارسى و تبتى ترجمه شد و سپس از پارسى به عربى و سُريانى قديم نقل گرديد. آنگاه از عربى به سريانى جديد و يونانى و عبرى و لاتينى قديم و اسپانيايى كهن درآمد.
از يونانى به ايتاليايى و اسلاوى قديم و نيز از عبرى به لاتينى ميانه و از اسپانيايى كهن به لاتينى جديد برگردانده شد.
بار ديگر از قرن پانزدهم به بعد, از روى ترجمه عبرى يوحنّا, به آلمانى و اسپانيايى و ايتاليايى ترجمه شد و سپس از آلمانى به دانماركى و هلندى و از اسپانيايى جديد به ايتاليايى و از ايتاليايى به انگليسى درآمد. ترجمه فرانسوى آن در قرن هفدهم صورت گرفت.
معارضه با كليله و دمنه
گاهى نيز كسانى به معارضه با كليله و دمنه برخاسته اند كه البته از عهده برنيامده اند. از جمله معارضين سهل بن هرون بن راهيبون (٢١٥ق) است كه در خدمت مأمون در بيت الحكمه بود و فارسى الاصل و شيعى و شعوبى.
در البيان و التبيين آمده است:١٠
(ومن الخطباء والشعراء الذين جمعوا الشعر والخطب, والرسائل الطوال والقصار والكتب الكبار المجلّدة والسير الحسان المولّدة والاخبار المدوّنة: سهل بن هرون بن راهيُبون الكاتب صاحب كتاب ثَعلة و عفرَة فى معارضة كتاب كليلة ودمنة و كتاب الاخوان و كتاب السائل و كتاب المخزومى والهذلية و غير ذلك من الكتب.)
كليله و دمنه بهرامشاهى
بى شك در بين حكايات امثال و تمثيل هاى اخلاقى و تعليمى, كليله و دمنه كم نظير است. هرمان اته (HERMANN ETHE«) خاورشناس سرشناس آلمانى در كتاب تاريخ ادبيات فارسى١١ خود مى گويد: كليله و دمنه در واقع در ادبيات جهانى, گوهر گرانبهايى است كه در طول قرون متمادى گنجينه معنويات ملل را چه شرقى و چه غربى, غنى تر و سرشارتر ساخته است.
مرحوم استاد مينوى نوشته اند:١٢
(در كتاب كليله و دمنه قوتى در بيان مقاصد و قدرتى در اداى معانى هست كه در ديگر كتب نيست… صنايع چنان طبيعى افتاده است كه خواننده غالباً متوجه آنها نمى گردد, و اگر در انشاى او الفاظى تازى ديده مى شود كه درزبان و زمان ما كمتر جارى است, گمان مى كنم به اقتضاى سبك عهد و منشآت متداول آن زمان بوده است, نه از راه اصرار در آوردن غرائب لغات.)
نصرالله منشى نيز مى گويد:١٣
(اين مجموع به نزديك دوست و دشمن و مسلمان و مشرك و معاهد و ذمّى مقبول باشد, و تا زبان پارسى ميان مردمان متداول است, به هيچ تأويل مهجور نگردد, و به تقلب احوال و تجدد حوادث در آن نقصانى و تفاوتى صورت نبندد, چه در اصل وضع كان حكمت و گنج حصافت است….)
به همين جهت است كه بيش از چهل نفر از نويسندگان و صاحبان قلم از شيوه نثرنويسى او پيروى و اقتباس كرده اند.
نصرالله منشى در باب انجمن خانه خواجه خود مى نويسد (ديباچه مترجم, ص١٥و١٦):
(خواجه من بنده… قبله احرار و افاضل و كعبه علما و اماثل… بود و جملكى ملاذ و پناه جانب او را شناختندى و او در ابواب تفقد و تعهد ايشان انواع تكلف و تنوّق واجب داشتي… لاجرم همه را به جانب او سكون و استنامت حاصل آمده بود… و طايفه اى از مشاهير ايشان كه هر يك فضلى وافر و ذكرى ساير داشتند, به منزلت ساكنان خانه و بطانه مجلس بودند). آنگاه از شانزده نفرى از اين جمع نام مى برد كه بعضى براى ما شناخته شده اند و آثارى از آنان به جا مانده است.
از جمله سه بيت تازى كه در مقدمه كليله و دمنه آمده: (فَحَمداً قُمَّ حَمداً ثُمّ حمداً…) (ص٣, س٩ـ١١) از ابوالقاسم على بن الحسن بن رضوان الخياط الغزنوى, ممدوح سنايى غزنوى است كه بيت اول در سندبادنامه ظهيرى (آتش, ص٢٨٠) و تتمه صوان الحكمه (طبع محمد شفيع ص١٣١) نقل شده است.
نصرالله منشى سپس به ذكر احوال و اوضاع خود و چگونگى ترجمه كليله و دمنه مى پردازد (ص١٦ـ ٢٥):
(من بنده را بر مجالست و ديدار و مذاكرت و گفتار ايشان چنان الفى تازه گشته بود و به مطالبت و مواظبت بر كسب هنر آن ميل افتاده كه از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض كلى مى بود, و غايت نهمت بران مقصور داشتمى كه يكى را از ايشان دريافتمى و ساعتى به مفاوضت او مؤانست جُستمي… و چون… نظام اين حال گسسته شد, خويشتن را جز به مطالعت كتب مُتَهدّى ندانستم… در اثناى اين حال فقيه عالم عليّ ابراهيم اسمعيل… نسختى از كليلة و دمنة تحفه آورد.)
(اگرچه ازان چند نسخت ديگر در ميان كتب بود ,بدان تبرّك نموده آمد و… بر خاطر گذشت كه آن را ترجمه كرده آيد و در بسط سخن و كشف اشارات آن اشباعى رود و آن را به آيات و اخبار و ابيات و امثال مؤكد گردانيده شود, تا اين كتاب را كه زبده چند هزار ساله است, اجبايى باشد و مردمان از فوايد و منافع آن محروم نمانند, ترجمه نصرالله منشى در حدود سال هاى ٥٣٨ تا ٥٤٠ق صورت گرفته است.)
كليله و دمنه بخارى
نصرالله منشى, نوشته است (ص٢٥):
(اين كتاب را پس از ترجمه ابن المقفع و نظم رودكى ترجمه ها كرده اند.)
از اين ترجمه ها (به فارسى) كسى آگاه نبود تا در سال ١٩٦١م. كتاب شناس ترك فهمى ادهم قره تاى, از وجود يك ترجمه فارسى ديگر در كتابخانه موزه طوپقا پوسراى در استانبول خبر داد. بررسى هاى بعدى نشان داد كه مترجم محمد بن عبدالله بخارى است و نسخه در سال ٥٤٤ق نوشته شده است.
اين همان كتابى است كه به نام (داستان هاى بيدپاى) به تصحيح دكتر خانلرى با مقده اى عالمانه به چاپ رسيده است.
مترجم در باب شيوه كار خود مى نويسد (ص٣٨):
(هرچند خاطر در زيادت بسى يارى مى داد, اما بر موجب فرمان عالي… بر عين كتاب اختصار كرده آمد.) پس گزارنده اين كتاب به خلاف نصرالله منشى, به نقل عين عبارات ابن مقفع به فارسى اكتفا كرده و از خود چيزى بر كتاب نيفزوده يا به ميل خويشتن مطالبى را از آن حذف نكرده است.
انوار سهيلى و كاشفى
كمال الدين حسين بن على كاشفى سبزوارى بيهقى واعظ, مشهور به ملاحسين كاشفى و يا ملاحسين واعظ در اواسط نيمه اول قرن نهم هجرى در سبزوار, قصبه بيهق, به دنيا آمد و در سال ٩١٠ق از دنيا رفت. وى صاحب آثار قلمى عديده اى است كه از جمله معروف ترين آنها, تحرير جديدى از كليله و دمنه است, به اسم انوار سهيلى و به نام شيخ احمد سهيلى از امراى عهد سلطان حسين ميرزاى پايقرا در چهارده باب و يك مقدمه.
كليله و دمنه در اروپا, از راه ترجمه روايت انوار سهيلى و همراه با نام بيدپاى شهرت يافت.
ژان دولافونتن فابل نويس معروف فرانسوى, بيست وسه ساله بود كه ترجمه داستان هاى بيدپاى از روى انوار سهيلى در ١٦٤٤م انتشار يافت.
البته داستان هاى بيدپاى نزديك چهارصد سالى پيش از لافونتن به دست ژان كاپو به زبان لاتينى ترجمه شده بود. لافونتن بعضى از حكايات تمثيلى اين كتاب را جامه فرانسوى پوشانيد. از جمله: (داستان دو بط و سنگ پشت) (كليله و دمنه, مينوى, ص١١٠ـ١١١ و انوار سهيلى, چاپ اوسلى (OUSELEY), ١٨٥١م, ص١٣٤ـ١٣٧); داستان منظوم (بوده است خرى كه دُم نبودش…) كه در كتاب هاى ابتدايى سابق هم نقل شده بود و در عربى, (ذهب الحمار يطلب قرنين, فعاد مصلوم الاذنين) را معادل آن يافته اند (انوار سهيلى, چاپ اوسلى, ص١٦٣); داستان (آن كلنگ كه خواست مثل باشه به صيد كبوتر و تيهو دست بزند, از شكار كِرم هاى كنار جوى هم بازماند) كه در سلسلة الذهب عبدالرحمن جامى هم آمده (انوار سهيلى, چاپ ١٨٥١م, ص٤٥٢ـ٤٥٣) و… حكايت (مرد دو مو) (انوار سهيلى, اوسلى, ص٤٥٤) را مرحوم استاد مينوى, نيم قرن پيش از اين منظوم ساخته است كه به چاپ رسيده١٤ و مضمون آن را با اوضاع و احوال معاصران خويش منطبق كرده است:
مردى دو مو, دو زن داشت, يك پير و يك جوان
وى را چو خود همى خواست هر يك ازين دوگان
مى كَند موى مِشكيش آن جفت پير وى
موى سپيد او نيز كَندى زن جوان
پيران همى بجنگند با فكر تند و نو
خامان همى گريزند ز آثار باستان
در روزگار ما, تمام انوار سهيلى را به نظم درآورده اند.١٥
عيار دانش و علاّمى
اكبر شاه گوركانى هند, پس از شنيدن عباراتى از ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى و انوار سهيلى كاشفى مى گويد:١٦
(منظور از فارسى نوشتن كتاب عربى, غير از آسانى فهم معانى آن بر فارسى دانان نتواند بود و اگرچه انوار سهيلى به نسبت كليله و دمنه مشهور, به زبان اهل روزگار است اما هنوز, از عبارات عرب و استعارات عجم خالى نيست. بايد كه بعضى لغات انداخته, دور از نقش هاى سخن پرداخته به عبارتى واضح به همان ترتيب نگاشته آيد تا فايده آن عام شود و مقصود تمام گردد. از اين رو, ابوالفضل بن مبارك متخلص به علاّمى در سال ٩٩٦ق به تحرير ديگرى از كليله و دمنه پرداخت كه چهارده باب آن تهذيب انوار سهيلى است و مفتح كتاب و باب برزويه از ترجمه ابوالمعالى گرفته شده است.)
انوار سهيلى و عيار دانش تا همين زمان هاى اخير, مقبول طبع فارسى دان ها و فارسى خوان هاى شبه قاره هند بود; اما در ايران چنين نشد.
آنچه تاكنون به كوتاهى و اختصار نگاشته آمد, جهت تذكار و مرورى بر سرگذشت كليله و دمنه, لازم به نظر رسيد.
ظاهراً پس از آن همه تحقيق و ژرف نگرى به زبان هاى مختلف درباره كليله و دمنه و اساس آن, برزويه طبيب, بزرگمهر, ابن مقفع, نصرالله منشى, انوار سهيلى و… به ذهن انسان خطور نمى كند كه بتوان نكته يا نكته هايى تازه و سودمند بر پژوهش هاى گذشته افزود.
اما كارهايى نظير كار آقاى (دوبلوا) گذشته از آن كه روش تحقيق و تتبع را به شيوه علمى به پژوهندگان مى آموزد, نشان مى دهد كه در هر نوع پژوهش ادبى, هميشه درِ چون و چرا باز است و در باب هر موضوع بايد از زاويه هاى گونه گون نگريست و بررسى كرد و از مدارك و اسناد نويافته استفاده نمود.
بارى, بروزيه طبيب و منشأ كليله و دمنه, بدين گونه در ٢١٠صفحه تنظيم شده است:
جز فهرست كلى كتاب در صفحه ١و٢, پيشگفتار موجز و بدون حشو و زوايد و تفاضل مترجم محترم, در صفحات ٣و٤ آمده است.
سپس به پيشگفتار نويسنده كتاب ـ صفحه٥و٦ ـ مى رسيم كه به دنبال آن در صفحات ٧تا١٣, منبع شناسى است شامل مشخصات ٣٥ كتاب فارسى و عربى و ٩٨ مأخذ فرنگى, از مهم ترين مراجع به زبان هاى گوناگون.
پس از آن گفتارهاى دوازده گانه كتاب مى آيد (ص١٥ـ١٥٤) كه هر گفتار به موضوعى اختصاص يافته است با يادداشت هاى مربوط به آن.
كليله و دمنه: دستنويس ها و چاپ هاى مورد استفاده در اين تحقيق (ص١٥٥ـ١٦٢); دستنويس هاى بى تاريخ (ص١٦٣ـ١٧٠) و بالاخره ضمائم كه مشتمل است بر: ضميمه يكم: متن انتقادى (مرد در چاه) (ص١٧٣ـ١٨١), ضميمه دوم: متن انتقادى (سفر برزوى به هند (تحرير كوتاه)) (ص١٨٣ـ١٩٠) و ضميمه سوم: گزارش سفر برزوى به هند (تحرير بلند)) (ص١٩١ـ١٩٩); استدراكات (ص٢٠١ـ٢٠٣) و نامنامه (ص٢٠٥ـ٢١٠) مطالب بعدى كتاب است.
بى شك از جمله نفايس انگشت شمار در گنجينه ادبيات جهانى, يكى هم كليله و دمنه است كه از راه ترجمه فرانسوى انوار سهيلى به قلم داود سَهيد (DAVID SAHID) به سال ١٦٤٤م در پاريس شهرت بسيار يافته و با نام برهمنى گمنام ـ بيدپا كه در دربار (راى) هند سخنان حكمت آميز و قصه هاى عبرت انگيز مى گفته ـ همراه شده است. از اين رو, عنوان داستان هاى بيدپاى به جاى قصص و حكايات كليله و دمنه رواج عام يافته است.
بيدپا و پيل پا تصحيف واژه سانسكريت ويدياپَتى (VIDYA-PATI) است كه در عربى بيدبا شده, يعنى: مرد دانا و مهتر يا بزرگ و مقدّمِ برهمنان و عالمان. آنگونه كه پيش از اين نموده شد, كليله و دمنه به زبان هاى گوناگون از قديم ترين ايام ترجمه شده است; اما از زمان نخستين ترجمه آن به فرانسوى, تاكنون به السنه مختلف اروپايى, تحقيقات بسيارى درباره اين كتاب شده است كه از جمله آخرين آنها, تحقيق آقاى (فرانسوا دوبلوا) است كه اخيراً به ترجمه روان و دقيق آقاى دكتر صادق سجادى منتشر گرديده است.
نظر محققان اروپايى نسبت به اين كتاب و آگاهى آنان, همه وقت يكسان نبوده است. بلكه, سعى كرده اند كه در هر تحقيق تازه, اغلاط و اشتباهات پژوهندگان پيشين را اصلاح كنند و يا اينكه در باب كليله و دمنه نظرى ابراز نكنند.
چنانكه در تاريخ ادبى فارسى از ادوارد گرنويل براون انگليسى يا تاريخ ادبيات عرب رنيولد نيكُلسُن و يا در آثار قديم ايران از اشپيگل آلمانى چيزى در باب كليله و دمنه ديده نمى شود. در دايرةالمعارف بروكهاوس (BROCKHAUS) تحت عنوان بيدپاى (BIDPAI) و نيز در كتاب شناسى كتب عربي… تأليف شُوان١٧ نتيجه تحقيقات اروپاييان را درباره كليله و دمنه و نيز چاپ هاى مختلف و ترجمه هاى گوناگون آن توان ديد. مكمل اين پژوهش ها, ادبيات فارسى از استورى (STOREY) است كه به فارسى هم از روى ترجمه روسى آن برگردانده شده است.
هِرمان اِتِه هم, در اساس اشتقاق فارسى و نيز تاريخ ادبيات فارسى مقدارى از منابع اساسى را در باب كليله و دمنه آورده است كه از مهم ترين آنها, يكى كتاب كايت فالكنر (KEITH FALKONER) است به نام كليله و دمنه يا فابل هاى بيدپاى كه مجموعه اطلاعات را راجع به كليله و دمنه تا آن زمان ـ اعم از هندى و اصل آن (PANCHATANTRA) تا ترجمه هاى گوناگون را ـ به دقت ضبط كرده است. ديگرى كتاب بسيار ارزشمند بِنفى (BENFEY) به نام مقدمه بر پنجه تنتره كه از سانسكريت به آلمانى ترجمه كرده است در دو جلد و در سال ١٨٥٩ مسيحى در ليپزيك به چاپ رسانده است. جلد اول تماماً مقدمه است و جلد دوم دربردارنده ترجمه متن سانسكريت با حواشى و اضافات است كه پس از انتشار, فوق العاده مورد توجه قرار گرفت.
هر دو كتاب كه از جمله منابع مؤلف است, هنگامى كه منتشر گرديدند, غالب پژوهش هاى پيشين را از اعتبار انداختند.
ترجمه قديمى كليله و دمنه به سُريانى, متعلق به حدود سال ٧٥٠ ميلادى از شخصى به اسمِ بود يا بُد در سال ١٨٧٠م در كتابخانه اى در شهر ماردين, با كمك بنفى سابق الذكر و بيكل (G.BICKELL) كشف شد.
اين ترجمه را بيكل با ترجمه آلمانى به سال ١٨٧٦ مسيحى در لايپزيك طبع كرد كه داراى مقدمه اى از بنفى بود در ١٤٧ صفحه به همراه متن سربانى در ١٢٧ صفحه و ترجمه آلمانى در ١٣٢ص.
از نام آوران دنياى ايران شناسى, البته كسانى مانند تئودور نولدكه, والتر هِنيگ, مِرى بُويس و… نيز تحقيقاتى كرده اند كه به طور مستقيم يا غير مستقيم با كليله و دمنه ارتباط پيدا مى كند و خوشبختانه مؤلف از همه اين منابع دست اول استفاده برده است.
منابع ديگر
با اين همه, از نگاهى گذرا و شتابان به منبع شناسى كتاب (ص٧ـ١٣) مى توان يقين حاصل كرد كه مثلاً در منابع فارسى و عربى و نيز در متن كتاب به البيان والتبيين جاحظ, مروج الذهب مسعودى, اخبار الطوال ابوحنيفه دينورى, خسرو شيرين نظامى گنجه اى, محاضرات راغب اصفهانى مثنوى مولوى و… توجهى نشده است.
فرض اين نيست كه هرچه در كتب قديم ما ـ فارسى يا عربى ـ در باب كليله و دمنه و بروزيه و ابن مقفع و… آمده است, همه درست است و از روى علم و اطلاع نوشته شده است, بلكه ظاهراً بر محقق است كه همه منابع را از صافى نقد خود بگذراند.
به هر حال, گاه در اين نوع كتاب ها در باب موضوع مانحن فيه مطالبى سست و سخيف و غلط نقل گرديده است كه باعث حيرت مى شود.
از جمله (منينى) در كتاب الفتح الوهبى كه شرحى است بر تاريخ يمينى درباره ابن مقفع مى نويسد:١٨
(ابن المقفع… هو صالح بن عبدالقدوس رجل مشهور بالفضيلة التامة فى الفصاحة والبلاغه وظهر فى اوائل الدولة العباسية وقد ترجم للمنصور الدوانيقى ثانى الخلفاء كتاب كليله و دمنه من لسان الفهلوى الى العربى المبين و قد ابدع فيه كل الابداع…) همچنين, تنها ترجمه مستقيم از متن سانسكريت پنچه تنتره يا پنچه كهيانه (PANCHAKHYANA) به فارسى, از مصطفى خالقداد عباسى در اواخر سده دهم هجرى از چشم تيزبين پژوهشگر دور مانده است كه شگفت انگيز مى نمايد.١٩
اين ترجمه چنين شروع مى شود:٢٠
(بر جهان پيمايان گنج ياب, پوشيده نخواهد بود كه اين كتاب هندوى خطاب را, كه آن را پنج آكهيان يعنى پنج داستان و كرتك دمنك نيز گويند, همان كتاب است كه نوشيروان عادل, برزويه طبيب را… به جهت نقل معانى آن كتاب, به ديار هند نامزد كرد….)
گفتنى است كه اين روايت بسيار ارزشمند در بعضى موارد با متن چاپى هِرتِل (HERTEL) سازگار است و در برخى مواضع با متن ايجرتون (EDGERTON) اما با هيچ يك كاملاً انطباق ندارد.٢١
عسكرى در جَمهرة الامثال در ذيل مثل (انّما اكلت يوم اكل الثور الاسود) مطلبى غريب نوشته است:
(هو من امثال كليله و دمنة و تمثّل به على عليه السلام حين اختلف عليه و عنى قتل عثمان رضى الله عنه و اصله فيما ذكر صاحب كليلة ان ثورين اسود و ابيض…) در تاريخ گزيده هم از ترجمه كليله و دمنه به مغولى سخن رفته است.٢٢
كما تُدين تُدان
در صفحه ٩٢ بر آنچه درباره كما تَدينُ تُدانُ [:همچنان كه سزا و پاداش مى دهى, به تو پاداش و سزا مى دهند] آمده است; بايد افزود كه گذشته از مجمع الامثال ميدانى (ص٥١٣) و قرائد اللآل (ج٢, ص١٢٢) در ترجمان البلاغه مى خوانيم:٢٣
كما تدين تدان ـ مَثَل, ترجمه:
نيك افكن تخم تات نيكى رويد
تخم افكن بد هميشه خار اَنبويد
ديگر:
بفكن همواره تو از تخم نيك
آن كه بدى كشت, نَه نيكى درود
جز از كليله و دمنه و مُجمل الاقوال٢٤… و… كه اين جمله مأثوره در آنها آمده است, مرحوم استاد مينوى در حاشيه همان صفحه نوشته اند: از احاديث است.
به نظر مى رسد كه مستند آن بزرگوار, كنوز الحقايق مناوى, يا كتاب النقض و يا جامع صغير بوده باشد.٢٥
كلمه تَنترَه
گاهى آقاى دوبلوا نظرى را در موردى نقل كرده است بى آنكه درباره درستى يا نادرستى آن اظهارى كرده باشد.
از جمله در صفحه٤٤, نظر هِرتِل در باب كلمه تَنتَره عيناً نقل شده كه امروزه, ديگر نبايد اعتبار داشته باشد. زيرا تنتره در سانسكريت معانى متعدد دارد كه نظر هرتل با هيچ كدام تطبيق نمى كند, از قبيل: بخش عمده يا اساسى يا فصلى از يك كتاب, عمده مطلب اساسى, اصل, قاعده, نمونه, قالب, ترويج, ريسمان, زنجيره (تار و پود پارچه) كارگاه بافندگى, اعقاب, اخلاق, نظريه, كتاب علمى, پيوستگى.٢٦
مردى در چاه
در باب داستان تمثيليِ مرد در چاه (گفتار پنجم: ٨٥ ـ٩٠ و نيز صفحه١٧٣) كه از كتاب يازدهم مهابهارته, فصل ٥تا٦ گرفته شده است و در كليله و دمنه (بهرامشاهى: ٥٦ ـ٥٧ و بخارى: ٦٩ ـ٧٠) آمده, سنائى غزنوى نيز در حديقه الحقيقه خويش آن را به نظم آورده است:٢٧
آن شنيدى كه در ولايت شام
رفته بودند اشتران به چرام
شتر مست در بيابانى
كرد قصد هلاك نادانى
مرد نادان ز پيش اشتر جست
از پيش مى دويد اشتر مست
مرد در راه خويش چاهى ديد
خويشتن را در آن پناهى ديد
شتر آمد به نزد چه ناگاه
مرد بفكند خويش را در چاه
دست ها را به خار زد چون ورد
پاى ها نيز در شكافى كرد
در ته چَه چو بنگريد جوان
اژدها ديد باز كرده دهان
ديد از بعد محنت بسيار
زير هر پايش خفته جفتى مار
ديد يك جفت موش بر سر چاه
آن سپيد و دگر چو قير سياه
مى بريدند بيخ خار بُنان
تا درافتد به چاه مرد جوان
مرد نادان چو ديد حالت بد
گفت: يارب چو حالتست اين خود,
در دَمِ اژدها مكان سازم
يا به دندان مار بگدازم
از هم بدتر اين كه شد كين خواه
شتر مست نيز بر سر چاه
آخرالامر تن به حكم نهاد
ايزدش از كرم درى بگشاد
ديد در گوشه هاى خار نحيف
اندكى زان ترنجبين لطيف
اندكى ز ان ترنجبين بركند
كرده پاكيزه در دهان افكند
لذت آن بكرد مدهوشش
مگر آن خوف شد فراموشش
تويى آن مرد و چاهت اين دنيا
چار طبعت بسان اين افعى
آن دو موش سيه سفيد دژم
كه بُرد بيخ خار بن در دم
شب و روزست آن سپيد و سياه
بيخ عمر تو مى كنند تباه
اژدهايى كه هست بر سر چاه
گور تنگست, زان نِئى آگاه
بر سر چاه نيز اشتر مست
اجل است اى ضعيف كوته دست
خار بن عمر تست يعنى زيست
مى ندانى ترنجبين تو چيست
شهوتست آن ترنجبين اى مرد
كه ترا از دو كون غافل كرد
مرحوم محمدتقى مدرس رضوى (١٢٧٤ـ ٢٥ آبان ١٣٦٥ش) استاد پيشين دانشگاه طهران در باب اين داستان نوشته است:٢٨
(اين حكايت كه در مثل دنيا و غرور آن در حديقه ذكر شده, ظاهراً از حكايات مانويه و از كتاب بلوهر و بوذاسف گرفته شده است.)
صدوق ـ عليه الرحمه ـ كه كتاب مزبور را به عربى ترجمه و در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه خويش, نقل كرده اين حكايت را بعينه در جمله سخنان بلوهر آورده است و قبل از صدوق, ابن المقفع (مقتول ١٤٢) نيز در ترجمه كليله و دمنه (باب برزويه طبيب) آن را ذكر نموده است.
پس قديم ترين مأخذ و اصل اين حكايت كه در دست است, همين كتاب اخيرالذكر يعنى كتاب كليله و دمنه عربى است كه در نيمه اول قرن دوم تأليف شده و حكيم سنائى اين حكايت را مسلّماً از ترجمه كليله و دمنه ابن المقفع گرفته و به نظم آورده است نه از ترجمه ابوالمعالى كه به نام كليله و دمنه بهرامشاهى معروف است.
چه, حكيم سنائى و ابوالمعالى با آنكه با هم معاصرند, ليكن جاى شك و ترديدى نيست كه نظم حديقه پيش از ترجمه كليله و دمنه ابوالمعالى است و نقل اشعار حديقه در آن كتاب شاهد اين مدعاست. نكته اى كه ذكر آن در اينجا لازم است, اختلافى است كه در روايت اين حكايت در متن عربى كليله و دمنه و ترجمه كتاب بلوهر و بوذاسف مير نظام و كتاب اكمال الدين صدوق از يك طرف و كتاب حديقه و كتاب ترجمه فارسى كليله و دمنه ابوالمعالى از طرف ديگر است كه در سه كتاب اول پيل و در دو كتاب اخير به جاى پيل شتر مست ذكر شده است. اگر مأخذ حكيم سنائى در كتاب حديقه, كليله و دمنه عربى باشد, اختلاف آن با اصل ترجمه و موافقت آن با ترجمه فارسى معلوم نيست كه از چه روى است و وجهى كه براى اين اختلاف به نظر رسيد, اين است كه نسخه كليله و دمنه اى كه مورد استفاده حكيم سنائى و ابوالمعالى واقع شده, به جاى كلمه فيل, افيل بود و آن را چنان كه در كتب لغت آمده به شتر جوان ترجمه كرده اند.
چنانكه ابونصر فراهى در كتاب نصاب الصبيان گويد: (افيل و حاشيه و حشو: اشتران جوان.) و اين موجب آن شده كه كتاب حديقه و كليله و دمنه ابوالمعالى با هم موافق و با سه متن ديگر مخالف باشد (رجوع شود به كليله و دمنه عربى, چاپ ١٩٢٧ مصر, ص٩٢ و كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه صدوق چاپ تهران, صفحه ٤٣٨ و كليله و دمنه بهرامشاهى چاپ امير نظام, ص٦٣ و ترجمه بلوهر و بوذاسف نسخه خطى كتابخانه ملى ملك).
اينك عين داستان از ترجمه بلوهر و بوذاسف مير نظام جهت مزيد فايده در اينجا ايراد مى شود:
در بيان فنون عجايب دنيا و اغترار اهل آن به آن, مثال پيل با مرد رهگذر. بلوهر گفت: آورده اند كه وقتى پيلى بر مردى رهگذر حمله برد; مرد ازو بگريخت و مى تاخت تا به چاهى هايل رسيد.
از بيم اخذ و بيل پيل, خود را در چاه انداخت. درختى دو شاخ ديد, بيخ بر ديوار چاه محكم كرده و سر در هوا كشيده, به هر دو دست در آن درخت آويخت و بر دو طرف ديوار چاه دو سوراخ يافت, پاى هاى خود در آنجا استوار كرد. در اين اثنا ديده عاقبت بين برگشاد تا ببيند كه از كجا آمده و به كجا افتاد.
چون نيك نگه كرد موشان سپيد و سياه ديد كه با زخم دندان ايشان, سنگ و سندان پاى نداشتى كه چون آتش و دخان مى رميدند و به جدّى تمام ريشه آن درخت مى بريدند.
باز در پايان كار انديشه كرده در مواضع اقدام نگرديد: پاى هاى خود را بر سر چهار افعى زهرافشان ديد و در قعر چاه تأمّل كرد اژدهايى خونخوار ديد دهان چون غارى گشاده و چشم بر ابتلاع او نهاده با ترقب اين دواهى و دوائر و ترصّد اين مصائب و تواثر كلب, كلب جوع در گوشه جگرش آويخت و او را به طلب قوتى كه بدل ما يتحلّل شود, برانگيخت. ديده برگشاد, برابر خود آشيانه بيخ انگبين ديد ثقبه هاش گشاده و عسل مصفا درو آماده, شاغل شد كه از مرجع و مصير خود ذاهل شد.
تا آنكه موشان ريشه درخت را تمام ببريدند و افاعى مختلف دواعى در حركت آمدند. دست آويز و پايگاه روى به تزلزل و انهدام نهاد و خواجه كامجو بكام و ناكام در كام اژدها افتاد.
(ترجمه بلوهر و بوذاسف از ميرنظام, به نام سلطان احمد بهادرخان ـ تاريخ تحرير ٨١٠, نسخه كتابخانه ملى ملك.)
بِلَوهَر و بوذاسف
گفتنى است كه كتاب بِلَوهر و بوذاسف در اساس با بسيارى از جزئيات, از زندگانى گُتامه سيدهَرته يعنى بودا گرفته شده است و بوذاسف صورت فارسى شده اسم (BODHISATTVA) لقب معمولى بودا, در ابتداى زندگى است.
بلوهر و بوذاسف در كتاب كمال الدين و تمام النعمه تأليف ابن بابويه صدوق٢٩ چاپ شده و آقا محمدباقر مجلسى, آن را در جلد هفدهم بحارالانوار, به عربى نقل كرده٣٠ و در عين الحياة به فارسى درآورده است.٣١
گاهى مؤلف نكته اى را نقل مى كند, بى آنكه منقول را از صافى نقد بگذراند. از جمله در صفحه ٢٠ در باب كتاب مضاهاة اَمثال كتاب كليلة و دمنة و ادعاى شگفتى آور مؤلف آن ابوعبدالله يمنى مى نويسد: در آن كوشيده اثبات كند كه گفتارهاى خردمندانه موجود در كليله و دمنه, از دانايان واقعى يعنى شاعران كهن عرب سرقت شده است, اما او نظرى ابراز نمى كند.
در همين صفحه آمده است: عبارات بلندى از داستان پادشاه و هشت رؤياى او در كليله و دمنه را ابوعلى مسكويه در… جاويدان خرد… آورده.
اين نكته هم از جمله نكاتى است كه مرحوم محمدتقى دانش پژوه در مقدمه خود بر ترجمه جاويدان خرد از مسكويه رازى به ترجمه شرف الدين عثمان بن محمد قزوينى (صفحه سى و سه و سى وچهار) بدان اشاره كرده است. همچنين داستان هاى بيدپاى (ص٢٥) ديده شود.
در ص١٢٣ فقره ١٨ ـ يادداشت هاى مربوط به گفتار نهم ـ درباره يكى بودن برزويه طبيب و بزرگمهر. تذكار اين نكته لازم است كه آرتور كريستن سِن دانماركى, در مقاله اى كه هشتاد و اند سالى پيش از اين در آكتا اورينتالبا (١٩٢٩م, ج٨, ص٨١ ـ ١٢٨) نوشت, براى حدسى كه زده بود, دلايلى اظهار نموده بود كه به خواندن مى ارزد, اگرچه مؤلف كتاب حاضر و بعضى ديگر, اين نظريه را نپذيرفته اند. به هر حال ترجمه اين مقاله به قلم مرحوم عبدالحسين ميكده, در مجله مهر (سال اول) به چاپ رسيده است. نكته ديگر اينكه هرچند مخاطب برزوى طبيب و منشأ كليله و دمنه اهل تخصص و اطلاع مى باشند, خوانندگان عادى نيز مى توانند از اين كتاب بهره ها ببرند, به همين جهت لازم مى نمايد كه در تجديد چاپ, نوع كاغذ را نيز تجديد كنند و در تصحيح غلط هاى چاپى كه گه گاه ديده مى شود, تجديدنظر بنمايند.
مترجم كتاب
بايد از گزارنده محترم كتاب سپاسگزارى كرد كه اين پژوهش را با صرف وقت بسيار, در اختيار فارسى زبان ها و فارسى دان ها گذاشته اند تا آنان از تحقيقات جديد در باب كليله و دمنه آگاه شوند و در صورت لزوم و نياز, دلائل له و عليه هر عقيده اى را بنويسند و از مدّنظر ديگران بگذرانند.
برگرداندن كتابى از انگليسى به فارسى كه پر است از كلماتى به زبان هاى گوناگون, با آن همه عدد و نشانه اختصارى و اسم, گذشته از توانايى علمى, نياز به حوصله و پشت كارى مردانه دارد كه خوشبختانه در مترجم محترم كتاب هست.
مينوى و كليله و دمنه
تنها نكته اى كه درباره كتاب حاضر, نبايد ناگفته بماند, اين است كه مرحوم استاد مينوى در ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى (صفحه ح حاشيه٣) نوشته اند:
(تحقيقات مستشرقين در باب مآخذ اين حكايات و ابواب مفصل است و نتيجه آن مطالعات را بنده در مقدمه مفصلى كه بر چاپ به قطع بزرگ اين كتاب خواهد نوشت, بيان خواهد كرد. همچنين درباره برزويه و بزرجمهر و ابن المقفع هرچه گفتنى باشد آنجا گفته خواهد شد.)
اما از آنجا كه تدبير با تقدير برنيايد آن دانشى مرد نتوانست به نيت خود, جامه عمل بپوشاند. از اين رو, در يادداشتى بر چاپ كليله و دمنه به قطع بزرگ به تاريخ خرداد ماه ١٣٥١ مى نويسد: اشتغالات مختلف و گرفتارى هاى گوناگون بنده را مانع آمد از اينكه به وعده اى كه كرده بودم وفا كنم و اين چاپ به قطع بزرگ را همراه مقدمه اى مفصل تر بر بيان مطالبى در باب اصل و منشأ كليله و دمنه و تحولات آن, برزويه طبيب, ابن المقفع, نصرالله منشي….
اگر مينوى به انجام چنين كارى توفيق نيافت, يادداشت هاى به جا مانده او مى تواند ياريگر اهل تخصص و تحقيق در اين باب باشد و بى شك در ميان آنها مطالبى يافته مى شود كه تازگى دارد و دليلى است بر اينكه: كل الصيد فى جوف الفرا.
آخرين نكته اى كه لازم است به آن اشاره شود, وضع كاغذ كتاب است و نيز اغلاط چاپى كه گه گاه چشم را مى آزارد.پىنوشت:
* مصراعى است از نظامى گنجه اى
١. تحقيق ماللهند من مقولة مقبولة فى العقل او مرذولة, حيدرآباد دكن ١٣٧٧ق, ص١٢٣, ذيل مبحث چهاردهم در ذكر كتب اهل هند.
٢. بيست مقاله قزوينى, ج٢, ص٢٢ـ٢٣.
٣. تاريخ ادبيات در ايران, دكتر صفا, ج١, ص٣٧٩.
٤. ديوان ناصرخسرو, چاپ مينوى, ص٤٤٣.
٥. المستطرَف فى كلّ فن مستظرف ابشيهى, قاهره ١٢٩٢ق, ج١, ص٣٩.
٦. تحفة الملوك [به اهتمام سيد حسن تقى زاده] طهران ١٣١٧ش, ص١٢.
٧. ديوان عنصرى, به تصحيح دكتر قريب, ١٣٤١, ص١٠٧.
٨. بيروت, ١٩٢٣م, ص٢٠.
٩. النجوم الزاهره فى تاريخ ملوك مصر و القاهره, ابن تغرى بردى, ١٣٨٣ق, ج٥, ص٢١٠.
١٠. البيان والتبيين, ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ, به تحقيق و شرح حسن السندوبى, قاهره ١٣٦٦ق, ج١, ص٦٨ ـ٦٩; حياة الحيوان دميرى, ج١, ص٢٩٩ نيز ديده شود.
١١. ترجمه دكتر صادق رضازاده شفق, تهران ١٣٣٧, ص٢٢٦.
١٢. ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى, به تصحيح و توضيح مجتبى مينوى طهرانى, ١٣٤٣, مقدمه مصحح, صفحه يب.
١٣. همان, ص٤٢٠; داستان هاى بيدپاى, محمد بن عبدالله البخارى, به تصحيح دكتر خانلرى, تهران, ١٣٦١.
١٤. مجله يغما, سال ششم, شماره دوم.
١٥. شكرستان يا منظومه انوار سهيلى, امير خسرو دارايى زنجانى (برهان السلطنه), به سعى و اهتمام پرويز مستوفى, طهران, ١٣٢٦ش.
١٦. بنچا كيانه, ترجمه مصطفى خالقداد عباسى, به اهتمام دكتر جلالى نائينى, تهران, ١٣٦٣, صفحه هفتاد و يك.
١٧. CHAUVIN, V.BIBLIOGRAPHI DES OUVRAGES ARABES OU RELATIFS AUX ARABES. ١-١٢, LIEGE, ١٨٩٢-١٩٢٢.
١٨. چاپ مصر, ج٢, ص٣٩٨.
١٩. به تصحيح و توضيح و مقدمه دكتر جلالى نائينى, دكتر عابدى و دكتر تاراچند, تهران, ١٣٦٣.
٢٠. پنچاكيانه, ص١ (مقدمه مترجم).
٢١. همان, ص٨٠.
٢٢. چاپ قديم, ص٨٤٤.
٢٣. چاپ احمد آتش, استانبول, ١٩٤٩م, ص١٢١ و ورق ٢٨٢ب عكسى.
٢٤. طبع ايرج افشار.
٢٥. كنوز الحقايق, مصر, ١٣١٣ق, ص٩٦ ـ كتاب النقض, تصحيح محدث ارموى, ١٣٣١, ص٣٧ ـ جامع صغير, مصطفى محمد عماره, قاهره, ١٣٧٣ق, ج٢, ص٩٥.
٢٦. پنچاكيانه, ص٤٠٣.
٢٧. چاپ اول مدرس رضوى, ١٣٢٩.
٢٨. تعليقات حديقة الحقيقه, تهران [١٣٤٤] ص٥٢٢ ـ٥٢٤.
٢٩. تهران, ١٣٠١ق, ص٣١٧ـ٣٥٩.
٣٠. چاپ امين الضرب, ص٣٠١ـ٣٢٣.
٣١. طبع ١٢٤٠ق, ورق ١٢١ تا ١٥٠.
جز اين ها از يادداشت هاى مينوى, ج١ و يادداشت هاى قزوينى, ذيل كليله و دمنه و تاريخ ادبيات زبان عربى ترجمه عبدالمحمد آيتى استفاده شده است.